تبليغاتX
برای نازلی

برای نازلی

شخصی

وقتی ایران نباشی با آرامش خیال می تونی بذاری ابروهات شکل طبیعی پاچه ی بزیشون رو پیدا کنن، بدون این که هی چپ و راست جواب بدی که چرا ابروهات رو برنداشتی...
+ نوشته شده در  91/01/31ساعت 20:57  توسط زهره   | 

آهنگ" سر اومد زمستون" داره پخش می شه و نازلی ازم می می خواد که براش آهنگ رو معنی کنم و من به زبون ساده از "شاه بد" و آدمهای خوبی که با شاه جنگیدن و کشته شدن حرف می زنم... از این که یه عده شون توی جنگل مخفی شدن و با سربازهای شاه جنگیدن و این سرود به یاد اونها است ... و می پرسه پس برای همین می گه "تفنگ و ..." داره میاره ؟ اما بابا به من وقتی سه سالم بود گفته بود که برای این تفنگ داشتن که باهاش خرس ها رو بکشن... 
+ نوشته شده در  91/01/27ساعت 4:27  توسط زهره   | 

برای ما که عادت کردیم توی کوچه خلوت اگه یه مرد از روبرو بیاد بترسیم، زندگی توی یه خوابگاه مشترک چیزی مثل کابوس بود... و من مجبور بودم...

خوابگاه کریدور بلندی  بود که اتاقها یک طرفش چیده شده بودند و سرویس و تسهیلات در طرف دیگه اش...و من یه ماه در  خوابگاهی زندگی کردم که اتاق هاش تقریبا پر بود از دختر ها و پسر های دانشجو اما هیچ وقت کوچکترین صدایی مزاحمم نشد، تک و توک بچه هایی که توی کریدور می دیدم با لبخندی و سرتکون دادنی، احوال پرسی می کردیم و همین ... دنیایی به معنای کامل فردگرایانه که به حوزه ی خصوصی عمیقن احترام می گذاشت...

+ نوشته شده در  91/01/25ساعت 14:48  توسط زهره   | 

سه نفری اومدن مک دونالد، هر کدوم از یه ملیتی، یکی چشم بادومیه ، یکی سیاه پوسته و یکی اروپایی، 16،17 ساله ان ... دو تا دختر و یه پسر. می خندن ،شادن ، حرف می زنن و جالب تر از هر چیزی لباسیه که یکی شون تنش کرده...یه لباس یه سره ی خرگوش...از اون هایی که من برای نازلی خریدم تا توی جشن  بالماسکه بپوشه ... کسی با تعجب نگاهش نمی کنه ، کسی نشونش نمی ده ، کسی بهش نمی خنده ...

+ نوشته شده در  91/01/24ساعت 18:1  توسط زهره   | 

اتاقم توی خوابگاه، طبقه ی اول بود و سلف سرویس، طبقه ی زیر همکف...یه روز متوجه شدم که من به جای این که مستقیم پله ها رو بگیرم برم زیر همکف، از یه راه پر پیچ و خم رد می شم تا برسم به سلف... دلیلی که برای این رفتار  کشف کردم دردناک بود... من کاملن ناخودآگاه از راهی دورتر می رفتم تا از کنار نگهبانی خوابگاه رد نشم...حتی اینجا هزاران کیلومتر دورتر از ایرن ، هنوز نگهبانی برای من یعنی تذکر، یعنی نا امنی ....

+ نوشته شده در  91/01/24ساعت 3:58  توسط زهره   | 

انگار یکی از واگن بغلی برای نازلی شکلک در می آورد و نازلی غش غش می خندید... واگن های مترو تقریبا خلوت بود، طبق توضیح نازلی، اون "آقایی که کلاه آبی سرش گذاشته بود" داشت با نازلی بازی می کرد، خم شدیم تا بتونیم ببینیمش و مرد جوون سیاه پوستی رو دیدیم که داشت به نازلی لبخند می زد ....

برای نازلی، مشخصه ی اون مرد، نه رنگ پوستش، که کلاه آبی رنگش بود...اما برای ما که دسته بندی های اجتماعی رو درونی کردیم، اون مرد در درجه اول سیاه پوست بود...

پ.ن. نظرایه ای هست که معتقده نه حتی جنسیت، که جنس هم برساخته ای اجتماعیه ... یعنی این که از میان تمام تفاوت ها و مشخصه های فردی آدم ها این عضو تناسلی شون هست که مبنای دسته بندی قرار می گیره، امری اجتماعیه نه طبیعی...

+ نوشته شده در  91/01/24ساعت 3:21  توسط زهره   | 

سال 1968 لیسانسش رو از همین دانشگاه گرفته بود، فعال جنبش دانشجویی و ضد جنگ 68 بوده، و در بطن نوآوری های فمینیستی دهه  70!

6 ماه که از بازنشستگیش می گذره، فکر می کنه باید برای "فاز " جدید زندگیش برنامه بریزه ... و بعد تصمیم می گیره ادامه تحصیل بده... حالا در سن 68 سالگی! شاگرد اول کلاسمونه ! همه ی essay هاش بالای 70!( در حد بیست ما) مرتب با شوهرش سفر می رن، سالها در اندونزی زندگی کرده و یه بچه ی اندونزیایی رو هم به فرزندی قبول کرده ...عضو فعال چند تا سازمان خیریه و فمینیستیه ...

و مامان من! تقریبن از سن 50 سالگی! فکر می کنه آردهاش رو بیخته و آلکش رو هم آویخته... فکر می کنه هیچ کاری برای انجام دادن نداره ... و می دونم فقط مامان من نیست که این طوری فکر می کنه ...

+ نوشته شده در  91/01/22ساعت 18:37  توسط زهره   |