تبليغاتX
برای نازلی

برای نازلی

شخصی

آن روزها عادت داشتیم که خیابانها را بی هدف پیاده گز کنیم و هی جاهای جدید و ناشناخته کشف کنیم.

یک بار در یکی از خیابانهای اطراف پارک شهر به یک بن بست باریک رسیدیم، حداکثر یک متر عرضش بود، سر ظهر بود و خیابان خلوت بر روی تابلوی کوچک آبی رنگی نوشته شده بود:"بن بست انتظار"....

با سارا بودیم، کمی روبروی بن بست ایستادیم، دو طرف بن بست دیوار های آجری قدیمی ای بود که زیر پیچک ها مدفون شده بود، معلوم بود که خانه  مخروبه رها شده است، روی دیوار با زغال نوشته بودند،کوچه بن بست است لطفن مزاحم نشوید، ته کوچه هم یک در آبی چوبی قدیمی بود با دو کوبه، یکی برای زنان ، یکی برای مردان...

آن چند متری که تا ته بن بست رفتیم، پر بودیم از صدای بلبها یی که انگار در حیاط خالی از سکنه می خواندند...

 سرشاز از حس مبهمی از راز آلودگی، از بن بست انتظار آمدیم بیرون، و بعد دیگر هیچ وقت نه فقط تلاشهای ما که تلاشهای بچه های عاشق پیشه ی دانشگاه هم برای پیدا کردنش به نتیجه نرسید...

+ نوشته شده در  89/07/15ساعت 11:56  توسط زهره   | 

آن روزها شلوار پلیسه ی زرد بد رنگی می پوشید، موهایش لخت و نامرتب توی صورتش با آن پوست سفید رنگ پریده می ریخت، بی هوا و گیج راه می رفت، و سیگار پشت سیگار می گیراند، و بعد  یکهو وسط حرف، مات می ماند روی صورتت... انگار یادش می رفت داشت درباره ی چه چیزی حرف می زد! و بعد می خندید، بیشتر به خودش، به گیج بودنهایش وقتی به رویش می اوردی...لاغر بود و ترکه ای و بلند و آرمان گرا...با چشمهایی به شیطنت و صداقت پسر بچه ها...که وقتی خیره می شد می توانستی با خوش خیالی همه ی خطاهایش را بگذاری به پای فراموشکاری علاج ناپذیرش!

خط کشیده بود روی همه ی خطی که پدرش به او داده بود...آماده بود تا همه چیز را نفی کند، پروایی نداشت از جسارت انکار...

دیروز دیدمش، موهایش جو گندمی شده بود، و با هنرمندی رو به بالا داده بود، چاق شده بود و آرمانگرایی اش را در آن همه زنگ های معاملاتی موبایل نمی شد دید!پیراهنش اتوی چشم گیری داشت....

ریش پروفسوری گذاشته بود و مدتها بود که از ضلالت آن همه انکار برگشته بود...

شاید به همراه خانوم بچه ها  دستهایش را به آن سنگ سیاه هم زده بود...

نمی دانم چقدر گذشت تا باز خندید، از آن خنده های گیج مابانه اش... و من امیدی در قلبم نشست، شاید هنوز او دوست از دست رفته ی آن زمانها ی من باشد...

گرچه نمی دانم، شاید خود نیز از آن روزها تنها نامی برایم مانده است و خنده هایی که هنوز مهر من را بر خود دارد...شاید...

+ نوشته شده در  89/07/13ساعت 20:49  توسط زهره   | 

دیروز نازلی توی لیوان آبش صد بار فوت کرد تا به قول معلم قرانش بوی گلاب بده.

و بعد از صدبار فوت کردن دیگه اون لیوان بوی آب نمی داد، بوی دهن نازلی رو می داد.

خلاصه اینکه خیلی عینی فهمید خرافات یعنی چی!

+ نوشته شده در  89/07/06ساعت 13:54  توسط زهره   | 

از ترس اینکه عسلی شکسته، این بار رفتگرها رو مجروح کنه، اون ر توی سطل آشغال آپارتمان ننداخته بودم.

امروز عصر از مازیار خواستم تا تکه های عسلی رو از بالکن برداره و ببره توی یکی از سطل آشغالهای مخصوص شیشه ببندازه، چند دقیقه بعد مازیار در حالیکه ساق پاش غرق خون بود برگشت!

این بار عسلی شکسته باعث شد ساق پای مازیار 5 تا بخیه بخوره!

البته بالاخره بعد از نیم ساعت گردش توی شهر تونستیم سطل مخصوص شیشه رو پیدا کنیم و از دست عسلی فوق الذکر خلاص شیم!

+ نوشته شده در  89/06/17ساعت 0:19  توسط زهره   | 

نازلی یک سال و نیمه بود که رفت مهد کودک! تقریبن از همون موقع تا همین الان من و مازیار در تلاش بودیم تا عادتش بدیم که ساعت 9 شب  بخوابه! اون هم تلاش کرد تا به ما بقبولونه که وقتایی که تعطیله لازم نیست ساعت 9 بخوابه!

در نتیجه این روزها واقعن وقتی می خوابه که دیگه داره غش می کنه! چند وقت پیش رفته بود حموم، بعد از یکی دو ساعت آب بازی، صدام کرد تا براش حوله ببرم، بهش حوله رو دادم و از اتاق اومدم بیرون، چند دقیقه بعد چون سرو صدایی ازش نمی اومد رفتم ببینم چی کار می کنه ، که دیدم جلوی در حموم در حالی که حوله دورش پیچیده است ، خوابش برده....

+ نوشته شده در  89/06/14ساعت 23:55  توسط زهره   | 

می ترسم نازلی هیچ وقت دوچرخه سواری رو یاد نگیره...هیچ اشتیاقی برای یادگیریش نشون نمی ده، حتی با چرخهای کمکی ...

نکنه مثل من شه! که هیچوقت نه دوچرخه سواری یاد گرفتم، نه رانندگی!

+ نوشته شده در  89/06/12ساعت 23:28  توسط زهره   | 

 فکر می کردم لباسهام تا کرده زیر تخت هست که اسمم رو صدا کردن. لباسها کاملن مچاله شده بودن، اما کی براش این جور چیزا مهم بود!

در بزرگ آهنی پشت سرم بسته شد...چقدر تنفس این هوای مرطوب شهریور لذت بخش بود...

با ابروهایی پر و مانتویی چروک بیرون در زندان به این فکر می کردم که دومین جایی که باید برم کجا می تونه باشه!

اولیش رو مطمئن بودم! علوم پایه...ساعت 4 یا 5 عصر بود، اوایل شهریور...و علوم پایه معبد مقدس من! همین جا بود که تحصن هامون رو برگزار کردیم، توی همین راه باریک کنار شمشادها،که اسمش رو گذاشته بودیم" دفتر مجمع" ساعتها دور هم جمع می دیم...و اون طرف تر، کنار آلاچیق جایی که یه بار یه نفر اومد جلو و ازم پرسید مسلمونم یا نه! آخه موهام از مقنعه بیرون بود...و ۱۰ دقیقه  بعد حداقل 50 نفر کپه کپه داشتن درباره ی حجاب و پوشش و  مجمع و انجمن و اصلاحات حرف می زدن!

 نگهبان دانشکده با دیدن من کم مونده بود سکته کنه... با ترس ازم پرسید که حالم خوبه؟ گرچه برای پاسخ نیازی به کلام من نداشت صورت ژر از خنده ام حال درو نیم رو مشخص می کرد!

توی حیات علوم پایه پرنده پر نمی زد، جلوی در دانشکده پرده ی سیاهی نصب بود که مرگ ناگهانی  دوست و همکلاسی  نزدیکم رو به خاطر سانحه ی تصادف اتومبیل  تسلیت می گفت...

باید تا فردا برای دیدن باقی حواریون اصلاحات! صبر می کردم، از دانشکده زدم بیرون، می دونستم همه ی نوارهای موسیقی ام رو بردن، پیش از اینکه برم خونه، رفتم و از س. دو تا نوار گوگوش گرفتم و رفتم خونه... می دونستم که تا صبح نخواهم خوابید...

اون شب 8 شهریور بود....درست 11 سال پیش....

+ نوشته شده در  89/06/08ساعت 23:22  توسط زهره   |