خوابگاه کریدور بلندی بود که اتاقها یک طرفش چیده شده بودند و سرویس و تسهیلات در طرف دیگه اش...و من یه ماه در خوابگاهی زندگی کردم که اتاق هاش تقریبا پر بود از دختر ها و پسر های دانشجو اما هیچ وقت کوچکترین صدایی مزاحمم نشد، تک و توک بچه هایی که توی کریدور می دیدم با لبخندی و سرتکون دادنی، احوال پرسی می کردیم و همین ... دنیایی به معنای کامل فردگرایانه که به حوزه ی خصوصی عمیقن احترام می گذاشت...
برای نازلی، مشخصه ی اون مرد، نه رنگ پوستش، که کلاه آبی رنگش بود...اما برای ما که دسته بندی های اجتماعی رو درونی کردیم، اون مرد در درجه اول سیاه پوست بود...
پ.ن. نظرایه ای هست که معتقده نه حتی جنسیت، که جنس هم برساخته ای اجتماعیه ... یعنی این که از میان تمام تفاوت ها و مشخصه های فردی آدم ها این عضو تناسلی شون هست که مبنای دسته بندی قرار می گیره، امری اجتماعیه نه طبیعی...
6 ماه که از بازنشستگیش می گذره، فکر می کنه باید برای "فاز " جدید زندگیش برنامه بریزه ... و بعد تصمیم می گیره ادامه تحصیل بده... حالا در سن 68 سالگی! شاگرد اول کلاسمونه ! همه ی essay هاش بالای 70!( در حد بیست ما) مرتب با شوهرش سفر می رن، سالها در اندونزی زندگی کرده و یه بچه ی اندونزیایی رو هم به فرزندی قبول کرده ...عضو فعال چند تا سازمان خیریه و فمینیستیه ...
و مامان من! تقریبن از سن 50 سالگی! فکر می کنه آردهاش رو بیخته و آلکش رو هم آویخته... فکر می کنه هیچ کاری برای انجام دادن نداره ... و می دونم فقط مامان من نیست که این طوری فکر می کنه ...
