اسباب کشی
یکسالی می شد که توی بلاگفا بودم و تجربه های خوبی کسب کردم ....
دیگه اسباب کشی کردم به بلاگر...
نوید ، برفی و پویای عزیز یه مدت که نبودم حالم خوب بود فقط کامپیوترم مشکل داشت!
.....
آدرسم در بلاگر:zohrehasadpoor.blogspot.com
شخصی
اسباب کشی
یکسالی می شد که توی بلاگفا بودم و تجربه های خوبی کسب کردم ....
دیگه اسباب کشی کردم به بلاگر...
نوید ، برفی و پویای عزیز یه مدت که نبودم حالم خوب بود فقط کامپیوترم مشکل داشت!
.....
آدرسم در بلاگر:zohrehasadpoor.blogspot.com
این سومین سیبیه که نازلی داره در چند ساعت اخیر می خوره،به این امید که دو تا دندون جلوییش که لق شدن ، بیفتن!
امروز نازلی تولد دوستش دعوت بود، بار اول بود که به تنهایی جایی دعوت شده بود کاملن جدی با این موضع برخورد می کرد. مثلن بهم گفت دوست دارم بمونم خونه نقاشی بکشم، اما چون مایسا دعوتم کرده باید برم!
تمام جزییات آماده شدنش در این اولین تجربه هیجان انگیز بود؛ دوش گرفت و بعد هم من لباساش رو اتو کردم موهاش رو ، رو به بیرون سشوار کشیدم روغن زدم،گردنبند و دستبندش رو به گردن و دستش بستم،
و بعد در حالیکه رنگ بلوز و دامنش با سنجاق سرهاش ست شده بود، با موهایی که دورش افشون شده بود برای اولین بار به اولین مهمونی ای که بدون مامان باباش دعوت شده بود رفت...
و من باز با یه حس دو گانه به این نشانه ی جدید بزرگتر شدن نازلی نگاه می کردم....مازیار شنیده بود بهترین راه آشنا کردن بچه ها با مفهوم مرگ،نگهداری ماهیه ؛ چون بچه ها به ماهی به اندازه بقیه حیوونای خونگی دلبسته نمیشن و مرگ اونها رو راحت تر می پذیرن.
جمعه گذشته، کنار ساحل جایی که رودخانه به دریا می پیوست، مازیار و نازلی یه 7، 8 تایی ماهی کوچولو گرفتن...
اول ماهی ها رو توی یه گودال کوچولو انداختن که با یه دیواره از رودخونه جدا شده بود، ماهی ها خیلی شر بودن، با قدرت عجیبی خودشون رو پرت می کردن تا به رودخونه بیفتن ، و بارها اشتباهی هدف گیری کردن و افتادن رو خاک ...
این پرت کردنها توی خونه هم ادامه پیدا کرد، یکی دو ساعت از به خونه رسیدنمون نگذشته بود که من اتفاقی یکیشون رو دیدم که داشت روی زمین تکون می خورد...البته اون نجات پیداکرد.
روز بعد دو تا از ماهی ها مردن، و بعد واکنش نازلی جالب بود، از مون می پرسید میشه ماهی ها رو کباب کرد و خورد؟!
و بعد که ما ماهی های مرده رو انداختیم تو فاضلاب ازمون پرسید چه بلایی سر ماهی های مرده اش قراره بیاد؟ نشستم و براش چرخه حیات رو کشیدم ، و اون هی موجودات مختلف رو مثال می زد تا من در باره ی همه ی مثالهاش چرخه حیات رو بکشم! راستش خدا خدا می کردم یهو ازم نخواد چرخه حیات رو درباره ی آدم ها هم بکشم....
احساس می کردم خوب خوب شیو ه مون جواب داده و نازلی مرگ رو فهمیده، اما دیشب یه اتفاق بد افتاد، نازلی رفت سراغ تنگ و ماهی هاش رو شمرد ف یکیشون کم شده بود و حتی جسدش هم نبود، زد زیر گریه، و بعد من که اون دور و بر رو گشتم ، یکی از ماهی ها رو زیر صندلی پیدا کردم... انگار اونهم خودش رو پرت کرده بود بیرون! برگردوندنش به آب فایده ای نداشت...و همین طور استدلالهای من برای آروم کردن نازلی!
توی هق هق هاش می گفت که مقصره، چون مرگ این ماهی توی خشکی بوده نه توی آب....
می گفت مقصره چون باید مواظب ماهی هاش می شد تا نذاره از آب بپرن بیرون...
راستش رو بخواین من خودم هم گریه ام گرفته بود و به نظرم نازلی به طرز دردناکی حق داشت...
دیشب مازیار و نازلی بقیه ماهی ها رو توی استخر پارک شهر آزاد کردن و بعد نازلی بهم می گفت :" مامان ماهی ها انقدر خوشحال شده بودن که باورشون نمیشد، یکیشون هم اصلن نمی خواست بره زیر آب ، همون رو ایساده بود، فکر می کنم می خواست از من تشکر کنه ...."
دیروز دریا موجهای بلندی داشت و برای شنا خطرناک بود، به همین بهانه نیروی انتظامی مدام داشت با ماشین توی ساحل دور می زد، طرح رو هم بسته بودن، زنها هم چند تا چند تا ، با توجه به اینکه طرح بسته شده بود و اونها هم اغلب مسافر بودن و می خواستن برگردن و چاره ی دیگه ای نداشتن، نشسته بودن در ساحل و از امکانات موجود برای برنزه شدن استفاده می کردن!
این امکانات موجود عبارت بود از تی شرت های آستین کوتاه که همون آستین نا قابل رو تا شونه بالا زده بودن، و شلوارهایی که تا بالای زانو تا کرده بودن، روسری هم که روی شونه هاشون بود در کنارشون روغن های برنزه شدن، ...
مامورا که سرو کله شون پیدا می شد، زنها لطف می کردن و روسری ها رو یه ذره بالاتر هل می دادن، ..........
خیلی هیجان انگیز بود که کاملن برخلاف تمام سالهای قبل، زنها اصلن به داد و بیدادهای مامورا که مدام از پشت بلند گو زنها رو تهدید می کردن، محل نمی ذاشتن...
واقعن فکر می کنم یه چیزی تو وجود مردم شکسته و اون دیوار قطور ترس ترک برداشته؛ خیلی خوشحالم
پ.ن. ببخشید که عکسای نازلی رو نذاشتم ، هنوز برای من چیز ساده ای مثل عکس گذاشتن، شبیه آپولو هواکردنه!!!
مدتها بود که نازلی ازمون می خواست یه خونه توی دارستان( ییلاقی نزدیکی رودبار) بسازیم یه بار وقتی ما گفتیم به اندازه کافی پول نداریم، فداکارانه ازمون خواهش کرد تا دیگه براش تغذیه! نخریم و پول کیک و بیسکوییتها رو جمع کنیم و باهاش خونه بسازیم!
امروز هم که فهمیده برآورده شدن آرزوش نزدیکه با جدیت تموم نشسته و نقاشی های محشری در اینکه خونه چه شکلی باشه و باغش چه درختا و بوته هایی داشته باشه می کشه ........
توی پست بعدی حتمن نقاشی هاش رو اسکن می کنم و می ذارم.......
تا پیچیدیم تو کوچه نازلی گیر داد که بهم سکه بده بندازم این تو.
و با دست صندوق صدقات بزرگ سر کوچه رو نشون داد ، اسمش رو نمی دونست و حتی نمی دونست کاراییش چیه، احتمالن این هم از آموزه های مهد کودکش بود! سکه نداشتم و بهش گفتم اگه هم سکه داشتم و بهت می دادم بهتر بود اون رو توی قلک خودت می نداختی نه توی این ،
از جوابم جا خورده بود ازم پرسید مگه چه اشکالی داره توی این پول بریزم و من که حسابی از گرما کلافه شده بودم و حال تشریح نقش کمیته امداد در صحنه سیاست و اقتصاد ایران رو نداشتم! یهو بی هوا بهش گفتم چون این قلک طرفدارای احمدی نژاده !
........
و عجب تاثیری داشت حرفم، فکر کنم دیگه هیچوقت به این قلکا نگاه هم نکنه!